تبليغاتX
ماه مهر
مالیخولیای یک زن
سلام

اینقدر دلم یه دوست میخواد من هی پیشش بشینم هی حرف بزنم هی همه ی وجودمو بهش بگم و مطمئن باشم میفهمه سنگ صبوره

نه که اتفاقی افتاده باشه ها اما امروز از اون روزاست دلم میخواد هی گریه کنم

بعد لا مصب یه گربه هم این حوالی نیست

دخترک هم نیست حداقل بخاطر اون خودمو بزنم کوچه علی چپ

بعد لعنتی

توی وبلاگ خودتم نتونی راحت باشی

اصلا اینجا به چه دردی میخوره

هان؟

هیچ کی نیست پاچه شو بگیرم اروم شممممم

به یه پاچه و یه گوش شدیدا نیازمندیم

اصلا من متنفرم از تنوین و تشدید و کلاه  الف

همین

کافیه دیگه

نیست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 13:42  توسط راحله | 
پستای قبلی پاک شد و تمام

امروز توی صبح شو یه عکس جالب دیدم

خودمو دیدم یعنی داشتم شاخ درمیاوردم بس که این دختر شبیه من بود اصلا انگار خودم عکس گرفتم بعد به همسر گفتم یه لحظه زد به سرم نکنه خودمم و یه جایی عکس گرفتم یادم نیست دوباره با دقت نگاه کردم دیدم خال رو چونه م رو نداره خیالم راحت شد

آخه توی صبح شو همه با قیافه داغون میان اونوقت شبه من یه نموره آرایشم داره با عکس صورت کامل .شنیده بودم هر کسی یه شبیه به خودش داره اما فکر نمیکردم من شبیه خودمو ببینم.کاش میشد باهاش حرف بزنم

قصد داریم اینجارو ببندیم

یعنی از اسمش و نوشته هاش خسته شدیم.اما خب کی حال داره دوباره وبلاگ بسازه و...

از الان گفته باشم فقط به یه نفرآدرس جدیدو میدم اونم نگار عزیزمه

من نمیدونم این دخترک به کی رفته اینقدر خوش اخلاقه.مطمئنم به من و همسر جونم نرفته

تصمیم دارم از این به بعد رفتارمو با بعضیا عوض کنم که نمیفهمن وقت بهشون احترام میذاری چطوری برخورد کنن

تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 13:22  توسط راحله | 
امروز غمناك ترين و دلگير ترين روز عمرمه

امروز تولدمه

به لطف تو پارسال بدترين سال عمرم بود نميدونم يه روز ميفهمي من چي كشيدم توي اين يه سال.

ديشب از خدا خواستم بفهمي بچشي اونوقت ميتونم همه چيزو فراموش كنم

بدترين قسمت امروز كاراي فرداست

خسته م دخترك

خسته ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 15:53  توسط راحله | 
۱-مادر شدن كار سختي نيست .هر كي گفت سخته باور نكنيد چون خيلي سخته!

۲-نگار يه بار توي وبلاگش نوشته بود چقدر اينجا سوت و كوره .منم ايضا له

۳- ديشب كه صورتمو شستم گريه م گرفت-چون بعد ۱۰ ماه فهميدم بر خلاف تبليغش اين شامپو چشمو ميسوزونه

۴-از ۷ صبح نشستم آهنگ نازنين مريم محمد نوري رو گوش ميدم و هي بغض ميكنم-نيست كه من قديما با عشقم ميرفتيم درو !!!! از اون جهت

۵- ما همچنان زنده ايم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 8:41  توسط راحله | 
عزیزکم اگه دارم رای میدم بخاطر توئه که بتونم در برابر سئوالت بگم که من سعیمو کردم

کاش  بدونی چه بهای سنگینی دادم برای اینکه تو فردا نفس بکشی.

کاش دنیای تو این شکلی نباشه

کاش تو مجبور نشی بری و من بایه عالمه درد روزای نبودنت رو بشمرم

زودتر بزرگ شو کلی حرف نگفته برات دارم از روزهایی پر از دروغ

 

بابا خیلی دوست دارم و میدونم چقدر درد داره برات که دخترت از ارمان هات دور شه کاش این جوری فکر نمیکردی

مجبورم بابا

دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 19:1  توسط راحله | 
خسته و کوفته میرم طرف سرویس دانشگاه.میپرسم:حسین آقا شما الان نوبتتونه؟شونه هاشونو بالا میندازه و حتی زحمت جواب دادن به خودش نمیده. میدونم فقط با دختر چادری ها خوبه و این که من همیشه سوار اتوبوس اون میشم باعث نمیشه بخواد بهم جواب بده چون من تیپم مبتذله!!!!

برعکس همیشه که به خودم میگفتم جهنم که جواب نداد اتوبوس گرم و نرمش میتونه اخلاقشو جبران کنه تصمیم میگیرم سوار اتوبوسش نشم و تنبیه ش کنم!!!

اتوبوس بعدی مال سیده که الحمدالله فقط با دخترای مانتویی خوبه . آقا سید جا داره اتوبوس؟ با مهربونی لبخند میزنه:اره برو بالا. پشت صندلی خودم جا هست . همون جا بشین.....

رامو میکشم و میرم با توراهی برگردم.

بعدا اضافه شد:

اصولا  من از بچگی هر وقت با کسی شوخی میکردم باید تهش اضافه میکردم شوخی بوده انگار این مسئله اینجا هم ادامه داره .علامت های تعجب صرفا به قصد طنز بوده

مسلما با سوار نشدن من هیچ اتفاقی برای کسی نمیفته اما قصدم نشون دادن اعتراضم به قضاوت ادما از روی ظاهرشونه

همین

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:24  توسط راحله | 
۱-میگن "زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن" من ابله ترین ادم دنیام.میشه اینو درک کنی؟

۲-وقتی هارد کامپیوترت که همه عکسای نامزدی و مسافرت های مختلف و...توشه میسوزه میشه مثل ادمی که گذشته شو طی یک حادثه فراموش کرده. من با کمال میل حاضرم همه گذشته مو فراموش کنم . نه که گذشته م بد باشه از این حس گنگی خوشم اومد. اما باور کنید سوخت هارد هیچ ربطی به من نداشت!

۳-یه سرگرمی تازه پشت چراغ قرمزهای طولانی پیدا کردم دیدن اینکه ادما با دستاشون چی کار میکنن  . این قدر جالبه که نگو

۴-وقتی من میدونم نصفه ادمایی که میشناسمشون میان اینجارو میخونن چجوری از خودم بنویسم که خودمم هنوز نشناختمش؟

۵-یه بار توی وبلاگی که خیلی دوستش داشتم و الان تعطیل شده خوندم

"میترسم همسرم منو نشناسه

میشه بهم نخندین"

حالا میشه بهم نخندین؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 17:12  توسط راحله | 
امروز ۲۲ بود از امروز دیگه افسانه نفس نمیکشه

۱۸ سال بیشتر پیش ما نموند

داغونم

دختر باید دیروز عقدت رو جشن میگرفتیم حالا فردا بیایم تشییع جنازه؟؟

غمگینم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 17:59  توسط راحله | 
مردها در عوض میدانند تنها زنی که پس از فروکش کردن آن شهوت اولیه جرات نمیکنند به او نزدیک شوند درست همان زنی ست که عاشقش هستند

عذاب وجدان اثر آلبا د سس پدس

واقعا اینطوریه؟ 

این کتاب چند هفته ای هست درگیرم کرده

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 13:3  توسط راحله | 
الان دیگه کلی برای خودمون توی دانشگاه سابقه داریم هر چند هر کی میپرسه ترم چندی؟ با یه لبخند کج و یه نگاه خیره از زیر بار جواب دادن طفره میریم

 فکر کنم از ترم ۳ بود اکیپمون جمع شد من و نرگس و ناهید و رقیه . نرگس از هممون بزرگتر بود و عاقل تر و البته خوش تیپ تر. ناهید از همه کوچیک تر بود و لوس تر و رقیه تریپ ورزشکاری و جوانمردی و منم که روشنفکر گروه بودم با یه دنیا تجربه چون  تنها کسی بودم توی کلاس که از ترم اول نامزد داشت!

رقیه و نرگس رو خیلی دوست داشتم نرگس با درک بالاش و رقیه با رفتار شیطون و پسرونه.

تنها چیزی که ترغیبم میکرد برم دانشگاه دیدن این دو نفر بود

گذشت

نرگس دیگه نمیاد میخواد انصراف بده بعد این همه سال تازه فهمیده برای شیمی ساخته نشده . رقیه ترم بعد فارغ التحصیل میشه . ناهید هر هفته از خواستگار های جدیدش حرف میزنه!

امروز بعد مدتها با رقیه تنها موندم بس که این ادم پر انرژیه همیشه اطرافش پر ادمه!

همیشه سعی کردم ادم های اطرافمو بشناسم و بهشون کمک کنم اما امروز فهمیدم بعد ۴ سال هنوز یکی از بهترین دوستامو نمیشناسم

وقتی برام از مشکلاتش توی باشگاه و ابراز علاقه های وحشتناک دوستاش به خودش میگفت بغض کرده بود

میگفت بخاطر اخلاق پسرونه ش همیشه دوستای دخترش یه جور دیگه نگاش میکنن میگفت وقتی دستشو میگیرن منزجر میشه

از احساس علاقه ش به جنس مخالف میگفت و اینکه مردها معمولا طرفش نمیان

از نتیجه علاقه شدید دوستاش که به تنفر میرسه

دلم پر غصه س

برای دوستی که دلش یه رابطه سالم میخواد

برای دخترهای سرزمینم که نمیتونن با جنس مخالف رابطه داشته باشن و به شکل انحرافی به اینجا میرسن(منظورم به همجنس گراها نیست)

به هر حال هر دم از این باغ بری میرسد

 

از وقتی ۲۵ ساله شدم دنیا یه کم عوض شده جدی میگم بهتر شده شاید بخاطر ماه مهره برای همه غصه ای که روی دل ادم میریزه برای من همیشه ماه خوبی بوده

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:47  توسط راحله |